هيچ چيز مسلمتر از اين نيست كه پيشرفت فكري براثر گردهافشاني و پيوندزني تسهيل شده است و بيشك براثر اتكا به نفس و از بذر داخلي استفاده كردن، اين پيشرفت اگر متوقف نشده باشد، به تأخير افتادهاست. دليل آن در مقياس عظيمي در پيش چشم ماست ـ سير فرهنگ چين را در عصر سلسلههاي مينگ و چئينگ با سير فرهنگ اروپا در همان دوره قياس كنيد. چيني داراي همان قدرت فكري اروپايي است، ولي همه كس حتي بزرگترين مردان به نوعي محرك نياز دارند؛ بدون آن تنبل، ترسو و سترون ميشوند.
ب. انسانگرايي در فرانسه. انسانگرايي در كشورهاي ديگر تا حدود زيادي از سرمشقهاي ايتاليايي رنگ گرفته بود. درست است فضلاي فرانسوي مدعي داشتن انسانگرايي خاص فرانسه بودهاند. يوهان نُردستروم، مورخ سوئدي از نظر آنان پشتيباني درخشاني كردهاست (1929 ـ 1933). به عقيدهٴ آنان مهد واقعي انسانگرايي فرانسه بوده است و نه ايتاليا. آيا پترارك در كارپانترا و مونپليه تحصيل نكرده و بيشتر سالهاي خلاقيتش (1337 ـ 1353)، را در وكلوز سپري نساخته بود؟ ولي انكار ايتاليايي بودن عميق پترارك ناممكن است؛ انتساب قريحهٴ او به فرانسه بيهوده خواهد بود. او نهتنها از بنيانگذاران انسانگرايي لاتيني، بلكه مليت ايتاليايي هم بوده است. موضوع تا حدي براثر اعتبار بينالمللي ادبيات فرانسه از سدهٴ سيزدهم به بعد مشتبه شده است؛ اينك، نه با ادبيات فرانسه، بلكه با ادبيات لاتين سر و كار داريم. درواقع رشد سريع ادبيات فرانسه تا حدي رشد ادبيات لاتين را كُند ساخت. مثلاً، مترجماني كه مورد تشويق شارل فرزانه و ژان دو بِري قرار گرفتند، مطالعهٴ بسياري از آثار كلاسيك را به زبان فرانسه امكانپذير ساختند؛ آيا نميتوان گفت اين كار موجب ركود مطالعات لاتيني شد؟ آيا قانون حداقل تلاش در مسائل معنوي هم مانند امور مادي صادق نيست؟
در فرانسه لاتينيدانان خوب و عاشقان عصر باستان وجود داشتند، ولي بيشك نه به اندازهٴ ايتاليا. انسانگرايان فرانسه هم به عظمت و خلاقيت انسانگرايان ايتاليايي نبودند. انسانگرايي در فرانسه اندكي بعد، يعني در زمان پادشاهي شارل ششم (1380 ـ1422) آغاز شد و به جاي آنكه به همان اصالت مورد ادعاي نُردستروم باشد، بيشتر در نتيجهٴ انگيزههاي ايتاليايي بود. بيآنكه ديگر از پترارك و بوكاچيو يعني آغازگران اصلي سخن بگوييم، ايتالياييان ديگري به فرانسه آمدند كه غالباً منظورشان خودنمايي بود، ولي حالت آسانگرهاي شيميايي را داشتند. نمونهٴ بارز آن آمبروجو دي ميلي است كه در سالهاي 1388 ـ 1390 از ميلان به پاريس رفت و منشي دوك اورلئان شد و چنان شهرت يافت كه حسد فضلاي فرانسوي را برانگيخت. او نهتنها به رقابت موفقيتآميز با آنان پرداخت، بلكه جرئت كرد مدعي شود كه آثار ويرژيل، اوويد و سيسرون را بهتر از آنان ميفهمد! پژواك مفرح اين مجادلات را در نامههاي نيكولا دو كلمانژ (حدود 1360 ـ 1434، 1437؟)، و ژان دو مونتروي (حدود 1354 ـ 1418) ميشنويم.